محمد ماکویی – طنزپرداز: با عصبانیت وارد خانه شد! توپش پُر پر بود. گفت که یک ریال توی جیبش نبوده و آبرویش رفتهاست. این را هم گفت که فلانی به بهمانی گفته که دو سالی میشود غذایشان را خوردهایم، اما نم پس ندادهایم و هنوز منتظرند که دعوتشان کنیم.
راست گفت! از خجالت سرم را پایین انداختم و جیک نزدم. چه جوابی داشتم بدهم؟
از شما چه پنهان! کار خاصی نمیتوانستم بکنم. دخل و خرجم به زحمت سازگار میشدند و مرا تا سر برج میکشاندند.
مسافرتها را حذف کرده بودیم و میهمانیها، به ویژه میزبانیها، را هم به همین ترتیب!
از تفریحات هم فقط سینما مانده بود و دور و بر کنسرتها، که همسرم بینهایت دوست دارد و تئاترها، که بیش از سینما میپسندد را هم قلم کشیده بودیم.
سینما را هم با شروط و شروط میرفتیم و تنها به شرطی که سینما نزدیک باشد، فیلم خوب نشان بدهد، تنقلات نخریم و به فرد نیازمند دم سینما کمک نکنیم!
مشکلات جدیدی هم در سلامتیام پیش آمده بود و داستان شده بود و مادر هم مرتب توی گوشم میخواند که بموقع گوشپزشک و چشمپزشک بروم تا خدای ناکرده فامیل و دور و بری ها مرا با بیاناتی در مایههای «آقای شنوا» و «مرد تیزبین» مورد اذیت و آزار کلامی قرار ندهند.
به مادر نمیشد «نمیروم» و «اولویتهای دیگر دارم» گفت؛ چون غمگین میشد که فرزند لات و حرف گوش نکن تحویل جامعه دادهاست!
«ندارم» هم نمیتوانستم بگویم؛ چون غمگینتر می شد که بچه بیعرضهای تحویل جامعه داده که نمیتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد و هشتی گرو نُه دارد!دومی بدتر بود؛ زیرا مادر هزینه دوا و درمان را هم کف دستم میگذاشت و این باعث میشد منی که به حد کافی از ماجراهای بیرونی تأثیر پذیرفته و کوچک شدهام، کوچکتر هم بشوم و ادامه مسیر کوچکسازی ممکن بود مرا از صفحه روزگار کاملا محو نماید.
اینها را که می نویسم یاد جمله قصار یکی از دوستان می افتم: «آنقدر دیگران در زندگی من دخالت کردهاند که تصمیم گرفتهام کوچکترین دخالتی در زندگی خودم نداشته باشم.»
با این یادآوری لبخند محوی چهره شرمندهام را کمنور و روشن میکند. خوب است که هنوز چیزهایی هست که یادآوری آنها آدم را بخنداند یا دستکم لبخندی بر چهره او بنشاند. خوب نیست؟
شما چه نظری دارید؟